“اولین ملاقات باباجی با لاهیری ماهاسایا داستانی شگفتانگیز است و یکی از معدود داستانهایی است که ما را به طور دقیق با گوروی جاودانه آشنا میکند.”
این کلمات، مقدمهای از سوامی کبالاناندا برای یک داستان شگفتانگیز بود. اولین بار که او آن را تعریف کرد، واقعاً مجذوب شدم. در بسیاری از مواقع دیگر، من معلم مهربان سانسکریتم را به تکرار این داستان ترغیب کردم که بعدها در کلمات تقریباً یکسانی توسط شری یوکتشوار برای من نقل شد. هر دوی این شاگردان لاهیری ماهاسایا این داستان شگفتانگیز را مستقیماً از زبان گورویشان شنیده بودند.
لاهیری ماهاسایا گفت: “اولین ملاقات من با باباجی در سال سی و سوم عمرم اتفاق افتاد. در پاییز ۱۸۶۱ در داناپور به عنوان حسابدار دولتی در اداره ی مهندسی نظامی مشغول به کار بودم. یک صبح، مدیر دفتر مرا فراخواند.”
او گفت: “لاهیری، یک تلگراف از دفتر مرکزی به تازگی آمده است. شما به رانیکت (Ranikhet) منتقل خواهید شد، جایی که یک پایگاه نظامی در حال تأسیس است.”
با یک خدمتکار، سفر ۵۰۰ مایلی را آغاز کردم. با کالسکه و اسب، پس از سی روز به محل رانیکت در هیمالیا رسیدیم.
وظایف دفتری من خستهکننده نبود؛ میتوانستم ساعتها در تپههای زیبا بگردم. شایعهای به من رسید که قدیسهای بزرگ این منطقه را با حضور خود مبارک کردهاند؛ احساس شدیدی برای دیدن آنها داشتم. در یکی از عصرها، در حین گشت و گذار، با شگفتی، صدایی را از دور شنیدم که نامم را صدا میزد. به صعود پرقدرت خود بر روی کوه درونگیری (Drongiri) ادامه دادم. با فکر اینکه ممکن است نتوانم قبل از تاریکی بازگردم، کمی نگران شدم.
سرانجام به یک خلوتگاه کوچک رسیدم که کنارههای آن پر از غار بود. بر روی یکی از لبههای سنگی، جوانی خندان ایستاده بود و دستش را به نشانه ی خوشامدگویی دراز کرده بود. با تعجب متوجه شدم که او به جز موهای مسیرنگش، شباهت شگفتانگیزی به خودم دارد.
قدیس به گرمی به من به زبان هندی خطاب کرد.: “لاهیری، تو آمدهای! اینجا در این غار استراحت کن. این من بودم که تو را صدا کردم.”
وارد غار کوچکی شدم که چند پتوی پشمی و چند کماندولا (kamandulu) (کاسههای گدایی) در آن بود.
یوگی به یک پتو تا شده در گوشه اشاره کرد: “لاهیری، آیا آن صندلی را به خاطر داری؟”
“نه، جناب.” کمی گیج از عجیب بودن ماجرا، اضافه کردم: “باید حالا بروم، قبل از این که شب بشود. صبح در دفترم کار دارم.”
قدیس مرموز به زبان انگلیسی پاسخ داد: “دفتر برای تو آورده شده است، نه تو برای دفتر.”
از این که این عابد جنگلی نه تنها به انگلیسی صحبت میکند، بلکه همچنین کلمات مسیح را تفسیر میکند، شگفتزده شدم.
“میبینم تلگراف من اثر کرده است.” سخن یوگی برای من غیرقابل درک بود؛ از او معنی آن را پرسیدم.
“من به تلگرافی اشاره میکنم که تو را به این مناطق دورافتاده دعوت کرد. این من بودم که به آرامی در ذهن افسر بالاتر تو پیشنهاد کردم که به رانیکت منتقل شوی. زمانی که کسی یگانگیش را با بشریت احساس کند، همه ی ذهنها ایستگاههای فرستندهای میشوند که از طریق آنها میتواند به دلخواه عمل کند.” او با ملایمت افزود: “لاهیری، یقیناً این غار برای تو آشنا به نظر میرسد؟”
در حالی که در سکوتی گیج کننده نگه داشته شده بودم، قدیس نزدیک شد و به آرامی بر پیشانیم زد. در اثر لمس مغناطیسی او، جریانی شگفتانگیز از طریق مغزم گذشت و دانههای شیرین یادآوریهای زندگی گذشتهام را آزاد کرد.
“یادم آمد!” صدایم با صدای منقطع خنده مختل شده بود. “شما گورو باباجی من هستید که همیشه متعلق به من بودهاید. صحنههای گذشته به وضوح در ذهنم ظاهر میشوند؛ اینجا در این غار، من سالهای زیادی از تجسم قبلیام را گذراندهام!” در حالی که یادآوریهای غیرقابل توصیف بر من غلبه میکرد، با اشک به پای استاد گرامیام افتادم.
صدای باباجی با عشق آسمانی طنینانداز شد: “بیش از سه دهه است که در اینجا برای تو انتظار کشیدهام. انتظار برای بازگشت تو به من! تو به آرامی از من دور شدی و در امواج طوفانی زندگی پس از مرگ ناپدید شدی. چوب جادویی کارما به تو برخورد کرد و تو رفتی! هرچند تو مرا گم کردی، من هرگز تو را گم نکردم! من تو را در دریای تابناک ستاره ای که فرشتگان درخشان در آن سیر می کنند، دنبال کردم. در تاریکی، طوفان، آشفتگی و نور من تو را دنبال کردم، مانند پرنده مادری که از جوجههایش محافظت میکند. وقتی تو دوران انسانیات را در رحم زندگی کردی و به عنوان نوزادی متولد شدی، چشم من همیشه بر تو بود. وقتی که در دوران کودکیات در زیر شنهای نادیا به حالت نیلوفر نشسته بودی، من به صورت نامرئی حضور داشتم! به آرامی، ماه به ماه، سال به سال، در انتظار این روز کامل، بر تو نظارت کردم. حالا تو با من هستی! نگاه کن، اینجا غار توست، محبوب دیروز! من همیشه آن را تمیز و آماده برای تو نگه داشتهام. اینجا نشیمن مقدس توست، جایی که هر روز مینشستی تا قلب خود را با خدا پر کنی! ببین آنجا کاسهات است، از آن به طور مکرر شهدی که من آماده کرده بودم مینوشیدی! ببین چطور من لیوان برنجی را به طور درخشان جلا دادهام که تو دوباره از آن بنوشی! عزیزم، آیا حالا متوجه میشوی؟”
با حالتی شکسته گفتم: “گورو من، چه بگویم؟ کجا میتوان چنین عشق جاودانهای را شنید؟” به گنجینه ابدیم، گورویم در زندگی و مرگ، به طور طولانی و شگفتزده نگاه کردم.
“لاهیری، تو به پاکسازی نیاز داری. روغن این کاسه را بنوش و کنار رود استراحت کن.” من با لبخندی سریع و یادآور فکر کردم که حکمت عملی باباجی همیشه پیشرو است.
دستورات او را اطاعت کردم. هرچند شب سرد هیمالیا در حال رسیدن بود، گرمایی تسلیبخش، یک تابش درونی، در هر سلول بدنم شروع به تپش کرد. حیرت کردم. آیا این روغن ناشناخته با حرارت کیهانی پر شده است؟
بادهای تلخ در تاریکی دور و برم میچرخیدند و چالشی شدید را فریاد میزدند. موجهای سرد رود گُوگاش (Gogash) گهگاهی بر روی بدنم، که بر روی ساحل سنگی دراز کشیده بودم، میخوردند. ببرها در نزدیکی زوزه میکشیدند، اما قلب من از ترس آزاد بود؛ نیروی درخشانی که به تازگی در درونم تولید شده بود، اطمینانی از حفاظت غیرقابل نفوذ به من منتقل میکرد. چند ساعت به سرعت گذشت. خاطرات محو شده ی زندگی دیگر خود را در الگوی درخشان کنونی اتحاد مجدد با مرشد الهی من در هم تنیده اند.
تنهایی من با صدای نزدیک شدن پاها قطع شد. در تاریکی، دستی مردانه به آرامی به من کمک کرد تا به پا بایستم و لباس خشکی به من داد.
همراه من گفت: “بیا، برادر, استاد منتظر توست.”
او مسیر را از طریق جنگل پیش گرفت. شب تاریک ناگهان با درخششی پایدار در دوردست روشن شد.
پرسیدم: “آیا آن طلوع آفتاب است؟ مسلماً کل شب نگذشته است؟”
راهنمای من به آرامی خندید: “ساعت نیمهشب است. آن نور درخشان، نور یک کاخ طلایی است که امشب به وسیله ی باباجی بینظیر پدید آمده است. در گذشتههای دور، شما آرزویی برای لذت بردن از زیباییهای یک کاخ ابراز کرده بودید. استاد ما اکنون آرزوی شما را برآورده میکند و بدین ترتیب شما را از بندهای کارما آزاد میسازد.” او افزود: “این کاخ باشکوه امشب صحنهی پذیرش شما به کریا یوگا خواهد بود. همهی برادران شما در اینجا به شما خوشامد میگویند و از پایان تبعید طولانی شما شادمان هستند. بنگرید!”
کاخی وسیع و درخشان از طلا در برابر ما ایستاده بود. با جواهرات بیشماری مزین شده و در میان چشم انداز باغها قرار داشت، منظرهای از شکوه بینظیر را به نمایش میگذاشت. قدیسانی با چهرههایی فرشتهسان در کنار دروازههای درخشان ایستاده بودند که به خاطر درخشش یاقوتها نیمهسرخ شده بودند. الماسها، مرواریدها، یاقوتهای کبود و زمردهای بزرگ و درخشان در طاقهای مزین، کار شده بودند.
من به دنبال همراه خود به یک سالن پذیرایی وسیع رفتم. بوی عطر و گلهای رز در هوا پیچیده بود؛ لامپهای کمنور، نوری چندرنگ میافشاندند. گروههای کوچکی از متدینین، برخی روشنپوست و برخی تیرهپوست، به طرز موسیقایی ذکر میگفتند یا در حالت مراقبه نشسته بودند و در آرامش درونی غرق بودند. شادی زندهای جو را فراگرفته بود.
راهنمای من با لبخند همدردی به من نگاه کرد وقتی که چندین بار از شگفتیام سخن گفتم و گفت: “چشمانتان را به تماشا مشغول کنید؛ از زیباییهای هنری این کاخ لذت ببرید، زیرا اینجا فقط به احترام شما به وجود آمده است.”
گفتم: “برادر, زیبایی این بنا از مرزهای تصور انسانی فراتر است. لطفاً راز منشأ آن را برایم بگویید.”
چشمان تیرهی همراه من با حکمت میدرخشید: “با کمال میل شما را روشن میکنم. در واقع، هیچ چیز غیرقابل توضیحی در مورد این پدیده وجود ندارد. کل کائنات یک فکر مادی شده از جانب خالق است. این تودهی سنگین و زمینی که در فضا شناور است، خواب خداست. او همه چیز را از آگاهی خود آفرید، درست مانند این که انسان در آگاهی خواب خود، خلقتی با موجوداتش را بازتولید و زنده میکند.
خدا ابتدا زمین را به عنوان یک ایده خلق کرد. سپس آن را جان بخشید؛ اتمهای انرژی به وجود آمدند. او اتمها را در این کرهی جامد هماهنگ کرد. تمام مولکولهای آن به وسیلهی ارادهی خدا در کنار هم نگه داشته شدهاند. وقتی او ارادهاش را پس میگیرد، زمین دوباره به انرژی تجزیه خواهد شد. انرژی به آگاهی حل خواهد شد؛ ایدهی زمین از عینیت ناپدید خواهد شد.
ماهیت یک خواب به وسیلهی تفکر ناخودآگاه خوابدیدن نگه داشته میشود. وقتی آن تفکر پیوسته در بیداری کنار گذاشته شود، خواب و عناصر آن حل میشوند. یک مرد چشمهایش را میبندد و یک آفرینش در خواب را بنا میکند که در بیداری به راحتی آن را غیرمادی میکند. او الگوی الوهی خود را دنبال میکند. به همین ترتیب، وقتی او در آگاهی کیهانی بیدار شود، به آسانی میتواند توهمات خواب کیهانی را غیرمادی کند.
باباجی که با ارادهی بینهایت و موفقیتآمیز یکی است، میتواند اتمهای عناصر را احضار کند تا در هر شکلی ترکیب و تجلی پیدا کنند. این کاخ طلایی که به طور آنی ساخته شده، واقعی است، همانطور که این زمین واقعی است. باباجی این عمارت کاخی را از ذهن خود خلق کرده و اتمهای آن را با قدرت ارادهاش در کنار هم نگه داشته، همانطور که خدا این زمین را خلق کرده و آن را سالم نگه میدارد.” او افزود: “وقتی این ساختار به هدفش رسید، باباجی آن را غیرمادی خواهد کرد.”
در حالی که در شگفتی سکوت کرده بودم، راهنمای من با حرکتی فراخواننده اشاره کرد: “این کاخ درخشان، که با جواهرات به طرز بینظیری تزئین شده، نه به وسیلهی تلاشهای انسانی یا با طلا و جواهرات به سختی استخراج شده ساخته شده است. این بنا به صورت محکمی ایستاده و چالشی بزرگ برای انسان است. هر که خود را به عنوان فرزند خدا بشناسد، همانگونه که باباجی انجام داده است، با قدرتهای بینهایت نهفته در درونش میتواند به هر هدفی برسد. یک سنگ معمولی در خود راز انرژی اتمی فوقالعادهای را پنهان کرده است؛ حتی به همین صورت، یک انسان هنوز منبعی از الوهیت است.”
راهب از روی میزی نزدیک، گلدانی زیبا برداشت که دستهاش با الماسها میدرخشید. او ادامه داد: “گروه بزرگ ما این کاخ را با متراکم کردن میلیاردها پرتو کیهانی آزاد ساخته است. این گلدان و الماسهایش را لمس کنید؛ آنها همه ی آزمونهای تجربی حسی را برآورده خواهند کرد.”
من گلدان را بررسی کردم و دستم را بر روی دیوارهای صاف اتاق که از طلای درخشان ضخیم بودند، کشیدم. هر یک از جواهرات به طرز بینظیری در اطراف پراکنده بود و شایستهی مجموعه ی یک پادشاه بود. رضایت عمیقی بر ذهنم چیره شد. آرزویی پنهان، که در ناخودآگاه من از زندگیهای گذشته نهفته بود، به یکباره برآورده و خاموش به نظر میرسید.”
من را با وقار از میان طاقها و راهروهای تزیین شده به درون مجموعهای از اتاقها با دکوراسیونی غنی به سبک کاخ یک امپراتور راهنمایی کرد. ما وارد تالاری وسیع شدیم. در مرکز آن، یک تخت طلایی با جواهرات درخشان قرار داشت که رنگهای خیرهکنندهای را ساطع میکرد. آنجا، باباجی عالیقدر در حالت نیلوفر، نشسته بود. من بر زمین درخشان در پای او زانو زدم.
چشمان گوروی من مانند یاقوتهای خود میدرخشید. “لاهیری، آیا هنوز در آرزوهای رویاییات برای یک کاخ طلایی غرق شدهای؟ بیدار شو! تمامی تشنگیهای دنیوی تو به زودی برای همیشه سیراب خواهد شد.” او کلمات اسرارآمیز پر برکت را به آرامی زمزمه کرد: “پسرم، برخیز. نخستین گام به پادشاهی خدا را از طریق کریا یوگا دریافت کن.”
باباجی دست خود را دراز کرد؛ آتش قربانی (هُما) (Homa) نمایان شد که با میوهها و گلها احاطه شده بود. من تکنیک رهایی بحش یوگا را در برابر این مذبح شعلهور دریافت کردم.
آیینها در سپیدهدم زودگذر به پایان رسید. در حالت سرمستیام هیچ نیازی به خواب حس نمیکردم و در اطراف کاخ گشتزنی میکردم که از همه سو با گنجینهها و اشیای هنری غیرقابل ارزشگذاری پر شده بود. وقتی به باغهای زیبای پایین میرفتم، متوجه شدم که در نزدیکی، همان غارها و لبههای کوهستانی بیثمر وجود دارند که دیروز هیچ همسایگی با کاخ یا بالکنهای گلدار نداشتند.
به کاخ بازگشتم، که در نور سرد آفتاب هیمالیا درخشش فوقالعادهای داشت، و در حضور معلمم بودم. او هنوز بر تخت در میان بسیاری از شاگردان آرام، نشسته بود.
باباجی افزود: “لاهیری، تو گرسنهای. چشمانت را ببند.”
وقتی دوباره چشمانم را باز کردم، کاخ افسونکننده و باغهای زیبایش ناپدید شده بودند. بدن خودم و صورت های باباجی و گروهی از چلاها (سرسپردگان) در همان جایی که کاخ ناپدید شده بود، نه چندان دور از ورودیهای آفتابی غارهای سنگی، اکنون بر زمین خالی نشسته بودند. به یاد داشتم که راهنمایم گفته بود کاخ به حالت غیرمادی درمیآید و اتمهای دربند آن به جوهر فکر که از آن نشأت گرفته بود آزاد میشوند. اگرچه شگفتزده بودم، به گوروی خود با اعتماد نگاه کردم. نمیدانستم در این روز معجزات چه انتظاری باید داشته باشم.
باباجی توضیح داد: “هدف از ساختن کاخ اکنون محقق شده است.” او یک ظرف گلی را از زمین برداشت. “دستت را آنجا بگذار و هر غذایی که میخواهی دریافت کن.”
به محض این که به کاسهی بزرگ و خالی دست زدم، با لوچیهای (Luchi) سرخکرده با کره ی داغ، کاری و شیرینیهای نادر پر شد. من به تنهایی غذا خوردم و متوجه شدم که کاسه همیشه پر میشود. در پایان وعدهام به دنبال آب گشتم. گوروی من به کاسهی جلوی من اشاره کرد. ناگهان! غذا ناپدید شده بود؛ به جای آن آب زلال مانند آب از جوی کوهستانی بود.
باباجی گفت: “اندک انسانهایی میدانند که پادشاهی خدا شامل پادشاهی تحققهای دنیوی نیز میشود. حیطهی الهی به دنیوی گسترش مییابد، اما دومی، که توهم است، نمیتواند جوهر واقعیت را دربرگیرد.”
“عزیز گورو، دیشب زیبایی در آسمان و زمین را برایم به تصویر کشیدید!” من به یادهای کاخ ناپدید شده لبخند زدم؛ قطعاً هیچ یوگی سادهای هرگز در میان شرایطی با این همه تجملات به رازهای بزرگ روحانی مقدر نشده است! به تضاد چشمگیر صحنهی حاضر با آرامش نگاه کردم. زمین بیرمق، سقف آسمانی، غارها که پناهگاهی ابتدایی ارائه میکردند؛ همه به نظر میرسیدند که یک فضای طبیعی دلپذیر برای قدیسان سرافی (Seraph) در اطراف من باشند.
بعدازظهر آن روز بر روی پتویم نشستم، که با یادآوریهای تجلیات زندگیهای گذشته تقدس یافته بود. گوروی الهیام نزدیک شد و دستش را بر سرم کشید. من وارد حالت نیربیکالپا (Nirbikalpa Samadhi) سامادی شدم و بدون وقفه برای هفت روز در خوشی آن باقی ماندم. با عبور از لایههای مختلف خودآگاهی، به قلمروهای بیمرگ واقعیت نفوذ کردم. همهی محدودیتهای توهمی از بین رفت؛ روح من بر روی مذبح ابدی روح کیهانی به طور کامل قرار گرفت. در روز هشتم، به پای گوروی خود افتادم و از او خواستم که مرا همیشه در این بیابان مقدس نزد خود نگهدارد.
باباجی مرا در آغوش گرفت و گفت: “پسرم، نقش تو در این تجسد باید بر روی صحنهای بیرونی بازی شود. با برکتهای پیشفرستاده از مراقبههای در تنهایی در زندگی های بسیاری، اکنون باید در دنیای انسانها ترکیب شوی.
یک هدف عمیق در این واقعیت وجود دارد که تو این بار، تنها زمانی مرا ملاقات کردی که قبلاً مردی متاهل با مسئولیتهای تجاری بودی. باید افکارت را درباره ی پیوستن به گروه مخفی ما در هیمالیا کنار بگذاری؛ زندگی تو در بازارهای شلوغ است و باید به عنوان نمونهای از یوگی خانوادهدار ایدهآل خدمت کنی.”
او ادامه داد: “صداهای بسیاری از مردان و زنان گیج و سرگشته ی دنیوی بیپاسخ به گوش بزرگان نرسیده است. شما برای آوردن تسکین روحانی از طریق کریا یوگا به جستجوگران جدی انتخاب شدهاید. میلیونها نفری که زیر بار وابستگیهای خانوادگی و وظایف سنگین دنیوی هستند، از شما که خانواده داری همچون خودشان هستید، امید تازهای خواهند گرفت. شما باید آنها را راهنمایی کنید که بالاترین دستاوردهای یوگی، به روی خانوادهداران بسته نیست. حتی در دنیا، یک یوگی که مسئولیتهایش را بدون انگیزه شخصی یا وابستگی بهدرستی انجام میدهد، در مسیر روشنایی قدم میگذارد.
هیچ ضرورتی شما را مجبور به ترک دنیا نمی کند، زیرا در باطن شما قبلاً هر پیوند کارمایی آن را از بین برده اید. سالهای زیادی هنوز باقیمانده است که شما باید بهطور متعهدانه وظایف خانوادگی، تجاری، مدنی و روحانیتان را انجام دهید. نفس جدید و شیرین امید الهی، در دلهای خشک مردان دنیوی نفوذ خواهد کرد. از زندگی متعادل شما، آنها متوجه خواهند شد که رهایی به انکار درونی بستگی دارد نه بیرونی.”
چقدر خانوادهام، دفتر کارم، و دنیا دور به نظر میرسید وقتی به سخنان معلمم در خلوتگاه بلند هیمالیا گوش میدادم. اما حقیقتی غیرقابل تغییر در کلمات او طنینانداز بود؛ من با تسلیم پذیرفتم که این پناهگاه برکتیافته ی صلح را ترک کنم. باباجی مرا در مورد قوانین سختگیرانهای که انتقال هنر یوگا از معلم به شاگرد را نظم می بخشد، آموزش داد.
باباجی گفت: “کلید کریا را فقط به سرسپردگان واجد شرایط بده. کسی که سوگند میخورد که همه چیز را در جستجوی الهی قربانی کند، شایسته است که رازهای نهایی زندگی را از طریق علم مدیتیشن باز کند.”
با التماس به باباجی خیره شدم: “ای مرشد فرشته، همانطور که قبلاً با احیای هنر فراموش شده ی کریا به بشریت لطف کردید، آیا با رفع الزامات سخت شاگردی، این مزیت را افزایش نمیدهید؟ من دعا می کنم که به من اجازه بدهید تا کریا را به همه ی جویندگان برسانم، هر چند در ابتدا نتوانند خود را به راه کامل باطنی وقف کنند. مردان و زنان آزار دیده ی جهان که در پی رنج های سه گانه هستند نیاز به تشویق ویژه دارند. اگر شروع کریا از آنها دریغ شود، ممکن است هرگز راه رهایی را امتحان نکنند.
با این کلمات ساده، معلم رحیم، حفاظهای سختگیرانهای را که برای سالها کریا را از دنیا پنهان کرده بود، برداشت: “باشد. اراده ی الهی از طریق تو ابراز شده است. کریا را به همه کسانی که با تواضع درخواست کمک میکنند، آزادانه بده.”
پس از سکوتی، باباجی افزود: “این وعده ی با شکوه از باگاواد گیتا را به هر یک از شاگردانت تکرار کن: “(سُوَلپاماسیا دارماسی، تریاتا ماهاتوبهویات) (Swalpamasya dharmasya, trayata mahato bhoyat) (حتی اندکی عمل به این دین شما را از ترس های وحشتناک و رنج های عظیم نجات می دهد.).”
«وقتی صبح روز بعد در پای معلمم برای دریافت برکت وداع زانو زدم، او بی میلی عمیق من برای ترک او را احساس کرد.
او با محبت بر شانهام دست گذاشت: “برای ما جدایی وجود ندارد، فرزند عزیزم. هرجا که باشی، هرگاه مرا بخوانی، به سرعت با تو خواهم بود.”
با وعده شگفتانگیزش تسلی یافتم و با دانش تازهی یافته از حکمت الهی، به سمت پایین کوه حرکت کردم. در دفتر با استقبال همکارانم روبرو شدم که به مدت ده روز فکر میکردند من در جنگلهای هیمالیا گم شدهام. نامهای به زودی از دفتر مرکزی رسید.
نوشته بود: “لاهیری باید به دفتر داناپور برگردد. انتقال او به رانیکِت به اشتباه صورت گرفته است. فرد دیگری باید برای انجام وظایف رانیکِت فرستاده میشد.”
با لبخند به جریانات پنهان در وقایعی که مرا به این نقطه ی دوردست هند رسانده بود، فکر کردم.
قبل از بازگشت به داناپور، چند روزی را با یک خانواده ی بنگالی در مرادآباد گذراندم. جمعی از شش دوست برای خوشامدگویی به من گرد هم آمدند. وقتی صحبت را به موضوعات معنوی سوق دادم، میزبانم با اندوه گفت:
“اوه، در این روزها هند از قدیسین بیبهره است!”
من با گرمی اعتراض کردم: “بابو، البته هنوز استادان بزرگ در این سرزمین وجود دارند!”
“در حالتی از شور و شوق، احساس کردم که باید تجربیات معجزهآسای خود را در هیمالیا بازگو کنم. جمع کوچک بهطور مؤدبانهای بیاعتقاد بود.
یکی از مردان با آرامش گفت: “لاهیری، ذهن تو تحت فشار در آن هوای نادر کوهستانی بوده است. این یک خواب روز است که تو نقل کردهای.”
با اشتیاق حقیقت، بدون تفکر کافی گفتم: “اگر او را بخوانم، معلمم در همین خانه ظاهر خواهد شد.”
علاقه در هر چشمی می درخشید. تعجبی نداشت که این گروه مشتاق دیدن یک قدیس بودند که به این شکل عجیب ظاهر شده است. با حالتی دودل یک اتاق ساکت و دو پتوی پشمی نو خواستم.
گفتم: “استاد از اتر به وجود میآید. بیصدا بیرون از در بمانید؛ من به زودی به شما اطلاع خواهم داد.”
من در حالت مراقبه فرو رفتم و متواضعانه استادم را احضار کردم. اتاق تاریک به زودی پر از نور مهتابی ضعیف شد. چهره ی نورانی باباجی پدیدار شد.
“لاهیری، مرا برای یک چیز کوچک صدا می کنی؟” نگاه استاد سختگیرانه بود. “حقیقت برای جویندگان جدی است، نه برای کسانی که کنجکاوی بیهوده دارند. وقتی کسی می بیند باورش آسان است. پس چیزی برای انکار وجود ندارد. حقیقت مافوق حسی توسط کسانی که بر شک مادی طبیعی خود غلبه می کنند سزاوار و آشکار می شود.”
او با جدیت اضافه کرد: “بگذار بروم! من با التماس پیش پای او افتادم. مرشد مقدس، من به اشتباه جدی خود پی بردم. متواضعانه عذرخواهی می کنم برای ایجاد ایمان در این ذهنهای کور روحی بود که جرأت کردم با شما ارتباط بگیرم. چون با مهربانی در نیایش من ظاهر شدید، خواهش می کنم بدون برکت دادن به دوستانم ما را ترک نکنید. هر چند کافر باشند، حداقل حاضر بودند صحت ادعاهای عجیب من را بررسی کنند.”
“خیلی خوب. من مدتی می مانم. نمی خواهم حرفت در برابر دوستانتان بی اعتبار شود. وقتی در را باز کردم سکوت در گروه کوچک حکمفرما شد. دوستانم انگار به حواس خود بی اعتماد بودند، به چهره ی درخشان روی صندلی پوشیده با پتو خیره شدند.
مردی با صدای بلند خندید: “این یک القای جمعی است! هیچکس نمیتواند بدون اطلاع ما وارد این اتاق شده باشد!”
باباجی با لبخند پیش رفت و به هر یک اشاره کرد تا به گوشت گرم و محکم بدنش دست بزنند. تردیدها برطرف شد و دوستانم با حالت احترام به زمین افتادند.
“بگذارید حلوای آماده شود.” باباجی این درخواست را کرد تا بیشتر گروه را از واقعیت فیزیکیاش مطمئن کند. در حالی که آرد در حال جوشیدن بود، استاد الهی به آرامی صحبت میکرد. دگرگونی این تردیدکنندگان به واسطه ی مقدسین بزرگ حیرتآور بود. بعد از اینکه غذا خوردیم، باباجی به نوبت برکاتش را بر ما نازل کرد. ناگهان نوری درخشان ظاهر شد؛ ما شاهد دگرگونی آنی عناصر مادی بدن باباجی به نوری بخار مانند بودیم. اراده ی الهی استاد انرژی ای را که اتمهای اتر را به عنوان بدنش کنار هم نگه داشته بود، آزاد کرد؛ و به همین ترتیب تریلیونها جرقه ی کوچک از تبدیل ها به درون فضای نامحدود هستی، محو شدند.
میترا یکی از اعضای گروه، که چهرهاش با شادی بیداری اخیرش متحول شده بود. با احترام گفت: “من فاتح مرگ را با چشمان خود دیده ام. استاد عالی مقام با زمان و فضا بازی میکرد، همچون کودکی که با حبابها بازی میکند. من کسی را دیدهام که کلیدهای آسمان و زمین را در دست دارد.”
به زودی به داناپور بازگشتم. محکم در معنویت تثبیت شده بودم و دوباره به تعهدات چندگانه کسبوکار و خانوادهام به عنوان یک خانواده دار پرداختم.»
لاهیری ماهاسایا همچنین داستان دیداری دیگر با باباجی را به سوامی کبالاناندا و شری یوکتشوار نقل کرد، در شرایطی که به یاد وعده استاد میافتاد: “هر زمان که به من نیاز داشته باشید، میآیم.”
لاهیری ماهاسایا به شاگردانش گفت: “این صحنه یک کومبا ملا (Kumbha Mela) در الله آباد بود. من در یک تعطیلات کوتاه از مسئولیت های دفتریم به آنجا رفته بودم. وقتی در میان انبوه راهبان و سادوها (راهبان خانه بر دوش) که از راه دور برای شرکت در جشن مقدس آمده بودند، سرگردان بودم، متوجه زاهدی خاکستر مالیده شدم که کاسه ای برای گدایی در دست داشت. در ذهنم به این فکر افتادم که آن مرد ریاکار است، نمادهای ظاهری انزوا را به تن کرده است بدون اینکه خلوص درونی متناسبی داشته باشد.
به محض اینکه از کنارش گذشتم، ناگهان چشمانم به باباجی افتاد. او در حال زانو زدن در برابر یک عارف گیسوپیچ بود.”
“‘گورو جی!” با شتاب به سویش رفتم. “جناب، اینجا چه کار میکنید؟”
“دارم پاهای این رهاشده را میشویم و سپس ظروف پختوپز او را تمیز میکنم.”
باباجی با لبخندی کودکانه به من نگاه کرد؛ میدانستم که او میخواست به من بگوید که هیچکس را نکوهش نکنم، بلکه خداوند را در همه ی معبدهای بدنی، چه در مردان برتر و چه در مردان پستتر، ببینم.
استاد بزرگ اضافه کرد: “با خدمت به سادوهای دانا و نادان، بزرگترین فضیلت را که بالاتر از همه چیز مورد پسند خداوند است، یعنی تواضع را میآموزم.”